حرف پدر تمام نشده به یاد شکلات و شیرینی افتادم. فکری کردم. منتظر ماندم تا پدر برود. پدر رفت، چکش را روی میز جا گذاشت. چکش را برداشتم. سراغ قلک پول هایم رفتم. قلک را شکستم، پول ها را برداشتم. از مغازه شیرینی فروشی نزدیک خانه مان شکلات و شیرینی خریدم. شکلات و شیرینی ها را به اتاقم بردم. نشستم. شکلات و شیرینی ها را نخورده بودم، پدرم سر رسید. چشم پدر به شکلات و شیرینی ها افتاد، گفت: شکلات و شیرینی ها را از کجا آورده ای؟!
خرگوش را نشانش دادم، گفتم: هدیه اوست؛ مگر نگفتید آقا خرگوشه برایم شکلات و شیرینی آورده است؟! ...
منبع:
ایرج جهانشاهی، قصّه های من و بابام، واژه، تهران،1370، چ7، ج2، ص 18.
نظرات شما عزیزان:
شهرام 
ساعت17:28---4 بهمن 1392
زیبا بود و خیلی خوب و جالب
راستی ببخشید نمیتونستم بیام وبلاگت آخه زیاد نت نمیام هفته ای دوبار میام آپ میکنم میرم میخوام داستانهامو هزارتایی کنم برم
خداحافظ پاسخ:سلام داداش شهرام خوبی
خواهش شهرام جان بازم تشکر که اومدی ممنون داداش عزیز هر وقت اومدی قدمت رو چشمای من خوشحال میشم بیای مواظب خودت باش
التماس دعا
:: برچسبها:
امروز جمعه 4 بهمن 1392,
|